هاناهانا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

برای تو دخترکم

25 سالم شد

سلام نفس مامانی امروز ۱۲ فروردین تولد مامانیه سال بعد این موقع تو پیشمی و بهترین هدیه برام بوسیدن توئه خوشگل مامان بابا برام کادو یه عروسک خریده بعدا عکساشو برات می ذارم بوس بوس ...
12 فروردين 1390

سال نو مبارک نفسک

سلام نفس مامان اول سال نو مبارک   امسال اولین سال بود که تو پیش من و بابایی بودی ...................................... کلی جا با بابایی و عمه محبوبه و عمو یوسف اینا رفتیم و همه هم به تو عیدی دادن ..............امیر علی هم امسال سنگ تموم گذاشت و تا تونست شیطونی کرد ................................... سال خوبی بود برام ولی از پریروز پا درد گرفتم شدید تا جایی که دیگه اصلا نمی تونستم تکون بخورم با اینکه فک می کردم تحمل دردم زیاده ولی امروز ظهر کلی گریه کردم از درد پا تا بالاخره بابایی بزور منو برد دکتر....الهی قربونت برم تو این دو روزه تو انقدر خانوم و آروم بودی .........
10 فروردين 1390

برای تو دخملی

وصیت لقمان حکیم به دخترش نسخه ۲۰۱۱     دخترم! گروهی ، اگر احترامشان کنی تو ر ... ا نادان می دانند و اگر بی محلیشان کنی از گزندشان بی امانی. پس در احترام ،اندازه نگهدار* * دخترم! سخت ترین کار عالم محکوم کردن یک احمق است. خون خودت را کثیف نکن- ضمنا چرچیل هیچگونه نسبتی با طایفه ما ندارد. بچه هایش ادعای ارث نکنند * دخترم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن* * دخترم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز* * هان ای دختر! در پیاده رو که راه می روی، از کنار برو. ملت می خواهند از کنارت رد شوند*...
5 فروردين 1390

تولد بابا جون

دل من ترانه دارد..غم عاشقانه دارد.. به هوای روی ماهت همه شب بهانه دارد سلام فرشته آسمونی فردا ۲۹ بهمن تولد بابا جونه و امشب همه خانواده بابایی خونه ما جمع بودن .................................................. امسال تو هم پیش ما بودی ....مامان قربونت بره         ...
11 اسفند 1389

وسایل اتاقت

فرق تو با نسیم اینه که نسیم نفس آسمونه...اما تو نفس منی مامانی جونم دختر نازنینم امروز می خوام چند تا عکس از اتاقت برات بزارم رو تختیه همیشه نا مرتبت البته اون موقع امیر علی (پسر عمو) نی نی شده بود جای تو خوابیده بود نا مرتب شد   من و بابایی خیلی دوستت داریم بوس بوس ...
11 اسفند 1389

ماه من

  گوش تا گوشه ی صحرا تو بخواب و نهراس شیرها خاطرشان هست که آهوی منی   چهارشنبه ۴ اسفند ماه ۸۹ ساعت ۳ نیمه شب گیلاس مامانی...عزیزکم تا حالا دوران بارداری سختی نداشتم ولی چند روزیه بی خواب شدم شبا خوابم نمیبره و تو هم تا دلت بخواد تو دل مامانی وول می خوری انگار از خداته مامانی بیدار بمونه...خودتو براش جیگر کنی امروز یه جوراب صورتی راه راه کوچولو برات خریدم با یه قنداق(تصمیم دارم چند روزی آروم قنداقت کنم) و یه دمپای قرمز برای دستشویی چند تام لباس دیدم که تصمیم دارم تو این چند روزه برات بخرمشون...با اینکه بابایی مخالفه و میگه زیادی خرید می کنی .......................................
5 اسفند 1389

خدا تو رو به من داد

لحظه هایی هست که دلم واقعا برات تنگ میشه من اسم این لحظه ها رو همیشه گذاشتم   فندق مامانی پنج شنبه ۱۱/۶/۸۹ بود که من متوجه بودن تو شدم... کاملا اتفاقی از بی بی چک استفاده کردم و فهمیدم که هستی خیلی حس خاصی بود و زیبا اون شب ما خونه مامان بزرگ(مامان بابا) دعوت بودیم..هیچکی نمی دونست ...و من تو پوست خودم نمیگنجیدم...یواشکی سر سفره به بابا جون گفتم و به هیچکس نگفتم تا مطمئن شم خیلی خوشحالم که هستی و آرزوم سلامتی توئه... انگیزه بزرگی بودی برای ما من و بابایی ۷ ساله عروسی کردیم و تو این مدت هیچی خرج خونمون نکرده بودیم که تا فهمیدیم تو هستی با انگیزه خیلی بالا بدون ترد...
5 اسفند 1389